بوی بهار….+تفریحی با اعمال شاقه…! فوریه 17, 2009
Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.Tags: کارتون, به خاطر زندگی, خاطرات, روزمره
trackback
سلام به همگی.خوبین؟خسته نباشین.
شدت بوی خونه تکونی از پست پیش تر تا الان کلی بیشتر شده و ما که هر روز از سر کار درب و داغان و خسته ومرده بر می گردیم شاهد کن فیکون شدن یک قسمتی از خونه هستیم تا با همراهی همدیگه ترتیبشو بدیم و بتکونیمش.خوووب،البته این میون پیچشهایی هم وجود داره که متاسفانه از چشم تیز بین مامانم دور نمی مونه!!! واقعیت قضیه اینجاست که من همیشه دوست دارم اتاقی رو که توش کتابخونه مون هست رو تمیز کنم ولی معمولا این فرصت طلایی رو ازم دریغ می کنن! دلیلش هم چیزی نیست جز اینکه من تقریبا تا همه کتابها و مجله هایی رو که در حین نظافت سالانه چشمم می گیردشون و مثلا خیلی وقت می شه که نخوندمشون رو نخونم دست به هیچی نمی زنم.این صحنه خنده دار خیلی پیش اومده که مامانم درو باز کرده و یک الهام رو دیده محصور شده در میان کوهی از کتاب و مجله و اینا که شش دنگ حواسش رفته توی کتاب توی دستش و کلا حواسش پرت و پلاست و در جواب اظهار می دارد که :…هان؟….آهان!!!…. دو دقیقه دیگه…. پاشدم…..الان….چی؟….کی؟….و الی آخر.:)ولی خیلی حال می ده این مدلی کتاب خوندن،بماند که کلی غر غر و سر و صدا وجود داره و دائما از جلوت رد می شن و خطر اصابت سطل و مطل و جارو و دستمال و اینا به سر و کله ات سهوا یا مسلما عمدا هم هست!!!! طفلک مامانم که هر نیم ساعت یه بار میومد و هوار می زد: بابا نمی خوام جمع و جور کنی،پاشو برو دنبال کارت بذار من به کارم برسم،و من باز در جواب می گفتم :هان…؟…چرا؟…!!!!
جمعه ای که گذشت برای تمدد اعصاب و و نیز برای تمرین رانندگی در شهر به صورت واقعی! تصمیم گرفتیم بریم درکه.ماشین رو پارک کردیم ،اما یادمون نبود که یه نشونه ای چیزی رو توی ذهنمون نگه داریم و همین طوری سرمونو انداختیم ورفتیم بالا و چون مشغول وراجی بودیم متوجه نشدیم که چه مسافتی رو از جای پارک ماشین تا ابتدای مسیر رو پیاده گز کرده ایم….اومدیم برگردیم،خوش و خرم هم بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت،آقا هر چی گشتیم اثری از آثار ماشین نبود که نبود! فکر کنید 10 دفعه مسافت طولانی رو رفتیم و برگشتیم اما بی فایده،خواهرم هم موج منفی می داد و می گفت:بابا ما که این همه پایین تر ماشینو نذاشته بودیم که….یعنی چی الان؟…..و این گونه بود که این آبجیتون ییهو بغضش ترکید و هور هور زد زیر گریه !!!خداییش تو عمرم اینقدر نترسیده بودم و جدا فکر کردم که ماشینم رو بردن و تموم.درهمین حال و اوضاع غم انگیز و ترسناک و بلبشو بودیم که پارکبان بنده خدا اومد و پس از کلی دلداری دادن به بنده گفت ماشینت که اون پایین پارکه خانوم،مگه تا اون پایین نرفتین؟و باز این گونه بود که من می خواستم کله خواهرم رو بکنم که تو مگه نگفتی ما دیگه اونقدر پایین ماشینو پارک نکرده بودیم و….بگذریم.بماند که دیگه چقدر هم توی ماشین گریه کردم و یک معده دردی گرفتم که خدا قسمت نکنه و از لجم دیگه پشت فرمون هم ننشستم و تریپ اعتماد به نفس در هنگام رانندگیم کلا به فنا رفت و اینا…..واقعا خدا نصیب هیچ کسی نکنه:)
فیلم “مورد عجیب بنجامین باتن” داستان خیلی قشنگی داره که من توی مجله خوندمش و خیلی کنجکاوم که فیلمه رو ببینم، کارگردانش دیوید فینچره(کارگردان فیلم هفت و زودیاک) و داستانش هم داستان مردیه که در بدو تولد 86 ساله به دنیا میاد و هر چی سنش می ره بالا جوون تر می شه .براد پیت هم نقش بنجامین باتن رو بازی کرده.فکر می کنم نامزد اسکار هم بوده.
دوست گرامی آرش پلنگ صورتی یه بازی وبلاگی بامزه راه انداخته به نام کارتونهای محبوب و مورد علاقه .خوب،من خودم شخصا عاشق کارتونم و کارتونهایی که دوستشون دارم: بامزی قویترین خرس جهان (من عاشق اون شلمان بودم که ساعتش زنگ می زد همچین می خوابید که دیگه پا نمی شد!)،ای کی یو سان،چوبین،تام و جری(واقعا به قول آرش همون قدیمیاش)،دیو و دلبر،سیندرلا،مورچه و مورچه خوار( مخصوصا اون قسمت 402 جاده بانکو و اتوبوس جهانگردیی که سالی یه بار رد می شد و سلام سوسیس و سوراخ فوریش که دیگه آخرش بود،یادتونه چه خنده دار می گفت:ازت متنفرم سوراخ فوری!!!!!!!یا می گفت ،برگرد مورچه،همه مزه اشو از بین بردی!)،بابالنگ دراز،پسر شجاع و پینوکیو الهی…! از این جدیدها هم وال-یی وخانواده رابینسون و شرک 2 رو دوست دارم.این بود کارتونهای مورد علاقه من:)فعلا.راستی همه تون هم دعوتید به بازی.

سلام برسونید خدمت خواهرتون الهامجان.
سلامتو می رسونم،اونم متقابلا سلام می کنه:)ولی باشه آرش خان،دنیا همیشه این طوری نمی مونه….!
سلام آبجی الهام گل


خوبی؟
ما نیز چند باری است که از زیر خدمت مقدس خانه تکونی شانه خالی کرده ایم و دیگه کمک نمیکنیم، مادر خانومی دس به هر چی بزنی میگه: نه اونجوری نه، اینجوری و اینا وکلی غرغر و آخرش ما بغض میکنیم ( چون فقط 4 سالمونه)
در خصوص ماشین سواری، بسیار تجربه تلخیست خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
کادوی ولنتاین هم نمیگم تا اول خودت بگی، دهه !
ما هم کارتون های دوران کودکی رو لو دادیم
چند وقتی است فرصت نکردیم فیلم ببینیم، باشه حتما بگیریمش
خوش و موفق باشی
سلام عمو کوچولو جونم،شما خوبین؟!
حالا جالب اینه که من کار مامانمو قبول ندارم اونم مال منو،مقادیری اختلاف نظر داریم همیشه!!ولی با مسالمت حل می کنیم مسایل رو:)
واقعا عمو جون خدا نصیب گرگ بیابون نکنه،خیلی وحشتناکه ،خدا هر چی دزده بکشه ایشالله!
عمو از این خرس کوچولوها گرفتی دیگه؟ می دونم!
منم که عاشق کارتون،دو سال و نیممه دیگه:)
قربون شما عمو،ممنون از همراهی همیشه تون:)
سلام
وای الهام جون.منم اخلاقم عین شماست.میرم شیرجه تو کتابه و بیرون نمیام.کلا از خونه تکونی بدم میاد.نه اینکه از تمیزی بدم بیاد هااااا خستگی میاره
بینی در چه حاله؟ خوب شده؟
فیلمه رو سعی می کنم نگاه کنم.باید جالب باشه
سلام شین جونم،خوبی؟این مدلی کتاب خوندن جزء خاطره های خوش زندگی منه،خونه تکونی خستگی داره،ولی آخرش که می بینی همه جا از تمیزی برق می زنه کلی حال می کنی!
والله دماغم بد نیست،درد می کنه هنوز!!
فیلمه به نظر منم قشنگ باشه،منتها نمی دونم اومده تو بازار سیاه ما یا نه.قربونت
اخی الهــــــــــــــــــــــی درک می کنم اون لحظه رو دل ادم میرزه پایین حالا این ماشینت چی بوده چیزه مالی بوده یا نه ؟
والله خونه تکونیم یه چندبار تنها وسایل خونه رو جابجا کردم یه خانم ه همیشه میاد کمک مامان میده یه پولی میگیره زن خوبیه اسمش احترام خانم ه کلیه م خجالتی ه من که خونه باشم دیگه امکان نداره احترام رو ببینی اون طرفی که من هستم
کارتون م بنر رو خیلی دوش داشتم کانل دوم یکی نشون می داد سرندی پینی اگه اسمشو درست نوشته باشم
ولی این کانال کارتون نت ورک یه چیزی نشون میده یه خانواده ن همه روح و این حرفان همیشه نگاش می کنم
برا وبلاگت لینک گذاشتم اگه دوست نداری بگو حذف کنم لینک تو
سلام آقا سیروس گل،خوبین؟!
والله به عمرم این مدلی نترسیده بودم،خوب اگه خدای نکرده اتفاقی می افتاد دیگه روی نگاه کردن تو چشم خونواده ام رو نداشتم،ماشینم پرایده مدل 82،خیلی مال نیست،ولی برای خودم خوب خیلی ماله!!!!!!!!!!
آخی نازی،چه احترام خانوم محترمی!نکنه کلک چشمش گرفته ات؟!!!!!
بنر خیلی غم انگیز بود،یادته عمو جغد شاخدار آخرش مرد؟چقدر من گریه کردم….!
اختیار دارین،ممنونم.منم جنابعالی رو لینک می کنم.خوشحالم از آشنایی با شما:)
سلام.
اینجور مواقع اول قفل ماشین رو ON و OFF کن،باور کن خیلی مواقع بدرد می خوره،بگذریم که قیافه همه تون یه جورایی ترسناک و غم انگیز بود
البته حق دارید چون اون ماشین با خون و دل خوردن و به عبارتی یه قرون یه قرون و با عرق جبین که متاسفانه پولی هم بابتش تو شرکت ها به خانوما پرداخت نمیشه،خریداری شده بود.
پسر شجاع ؟ اَه اَه اَه
سلام عمو جون،خوبین؟!
راستش فکرم اصلا کار نمی کرد از بس هول شده بودم…:)
پسر شجاع اسپایدرمن دوره بچگی ماهاست دیگه
سلام خانومی
باهات موافقم منم از این جور کتاب خوندن خیلی خوشم میاد وقتی بعد از یه مدت طولانی یه کتاب رو پیدا میکنم فقط ورقش میزنم خیلی وقتا هم اول کتاب رو بو میکنم آخه عاشق کتاب هستم
حق داری اشکت در اومده ولقعا آدم اون لحظه شوکه میشه
منم همه این کارتون هایی رو که گفتی دوست دارم مخصوصا بامزی
سلام عزیزم،خوبی؟!
بوی کتاب که یه چیز دیگه است:)
هییییییی….بماند!
بامزی عشق من بوده و هست،الهی قربونش برم:)
من بینوا هم باید خودمو آماده کنم واسه گردگیری خونه با مامان:-( نههههههههههه
نههههههههههه…؟!!!!!! خیلی خنده دار بود،ای مانیای تنبل:)
تا خودت نگی منم نمیگم
خرس هم نگرفتم
خونه تکونی ما 5 مرحله داره:
1- چند تا کیسه و گونی گیر میارم
2- هر چی وسیله ی اضافی دم دسته میریزم تو کیسه ها
3- کیسه ها و گونی ها رو در هر جای ممکن مثل کمد , زیر تخت و … قائم می کنم
4- از دست مامانم کتک میخورم
5- مامانم از اول خونه تکونی میکنه
خیلی بامزه بود!!! منم کوچیک بود دقیقا از همین روش با اندکی تفاوت استفاده می کردم:)مثلا آشغالها رو می ریختم زیر فرش!
سلام ابجی خانم نفر دهم شدن هم خوبه بد نیستش
1- واقعا خسته نباشی
2 – خیلی خیلی خسته نباشین
3 – این فیلم کاندید 13 تا اسکار شده
4- بزودی شرکت خواهیم کرد
سلام نامبر تن،خوبی؟ییهو غیبت می زنه،ییهو میایی،مشکوک شدیا داداش مسعود:)
1-مرسسسسسسسسسسییییی!!
2-باشه،باشه…..اسمایلی الهام بغض کرده لب و لوچه آویزون!!شما هم مرسی…:)
3-ممنون از یاد آوری،من تعداد دقیقشو نمی دونستم دیگه ننوشتم.
4-به به!
سلام الهام جونم. خوفی و اینا.
آخ من دیگه از خستگی دارم می میرم. قرار بود فردا یکی از وحشتناک ترین اتاق هامون را هم بترکونیم ولی انگار هر کسی قصد دررفتن کرده. ما هم که ول معطل. می زنیم میریم صفا. هر سال سر تمیز کردن این یکی اتاق سه روز بساط داریم تا بالاخره یکی بقیه را راضی به تمیز کردنش میکنه
این فیلم را من هم تعریفش را توی مجله خوندم. فکر کنم تو چلچراغ خوندم. ولی هنوز گیرشن نیاوردم.
راستی میگم وضعیت اون شکلات ها در چه حاله؟ !!!
سلام.یعنی اتاقه چه جوری می تونه باشه؟مثل این اتاق زیر شیرونی هاست؟!!من همیشه یه دونه از این اتاقا دلم می خواسته
نههههههه….شکلات نهههههههههههههه….!!!!
الهام جون خودم سلام!
)
خونه تکونی واقعاً چیز وقت گیریه!
منم مثلا تا میشینم پای کامپیوتر مامانم میگه پرستو چای سرد شد!بیا بخور!
منم میگم اومدم!الان!
دوباره ده دقیقه بعد میگه:پرستو چای مثل اب حموم سرد شد!بیا!(البته اب حموم منظرورش به اب سرد حمومه!وگرنه حموم یه اب گرمی هم داره!
بعد منم میگم باشه باشه!الان میااااااااااااااااااااااام!
بعد ده دقیقه بعد میگه پرستو دارم چای رو خالی میکنم!اگه میخوای چای بخوری بیا!!!!!!!!!!!!!
منم میگم:اَه!چند بار میگی اومدم اومدم اومدم…!
بعد اخرش وقتی که داره لیوان چای منو خالی میکنه مثل فرشته ی نجات میرسم و چای رو از خطر نجات میدم و کمی اب جوش میریزم روش و نوش جانش میکنم!
خوش اومدم!
سلام پرستو جونم،ای ول عجب کامنت طولانیی:)
داستان چایی خوردنت بانمک بود،خندیدیم:)مثل خودمی توام!
بعععععله،خوش اومدی!
اگه منم جای تو بودم،هول می شدم اما اون آن و آف کردن قفل ماشین گرچه در نوع خودش خیلی ساده است اما ترفند خوبیه و خیلی وقتا به داد ادم می رسه.
به لطف شما خوبم،ببین
عمو نگید که سوژه خنده خونه شده ام در حد تیم ملی،دنبال هر چی تو خونه می گردم می گن:الان الهام می زنه زیر گریه،بگردین جوراباشو پیدا کنین!!!
الهی همیشه خوش باشین عمو جون،محبت کردین.
خواهر جان تمدد اعصاب مبارک باشه….ایضا معده درد….ببین رانندگی تو شهر یه اعصاب قوی و یه دهن گشاد(محض فحش دادن) می طلبد….حالا هرکی ندونه فکر می کنه راننده بیابونم!!…..درکه گفتی و داغ دل ما را تازه کردی….نگو خواهر
سلام مبین جونم،کجایی داداشی؟!!
تمدد اعصابی بود جای شما خالی….واقعا راست می گی به خدا ،اعصاب فولادی می خواد بعضیها که انگار بویی از مقررات نبردن همون لیاقتشون فحش خوردنه.
چرااااااااااااا؟داغ دلت چرا تازه شد؟؟!!!!!!
سلام، چطوری کُزت؟
خدا قوت، فکر کنم همون 2 تا تار ابروتم الان با شامپو فرش ریخته باشه.
خواهرت خیلی دوست داشتنیه، یه بوسش بکن زود.
نظرات تکمیلیم رو پس از دوره نقاهت به بصر می رسونم.
سلام علی آقا جون،چطوری سرباز وطن؟!
قربونت،آقا به خدا ابروهام الان پرپشت و خوبه،بعدشم مگه من با سر صورتم می خوام فرش بسابم؟هان؟دیگه چی؟!دیگه اینقدرها کشته کار نیستم بابا!!!
این خواهرم چقدر طرفدار پیدا کرده بچه ام،چشم!!!!
دوره نقاهت برای چی؟باز چه دسته گلی به آب دادی؟!!
نه زیر شیروونی که نیست.

اون اتاقی بوده که مادربزرگ پدربزرگم در زمان حیاتشون اونجا زندگی میکردن. خیلی اتاق دوست داشتنی ایه. بهش میگیم اتاق مامان بزرگ. (همه ی اتاقهای خونه ی ما اسم داره) اسم اتاق من اتاق صورتیه.
این اتاقه خیلی شولوغه. همه چیز اونجاست: علی الخصوص یه کتابخونه یخ یلی بزرگ و قفسه های پر از کتاب(قابل توجه خودت) و یه عالمه کمد لباس و اینا.
از این اتاق های زیر شیروونی هم داریمیه دونه. مال داداشیه. 2*3 دیواراش هم زرده. عکساش گوشه وبلاگم هست
یادش به خر تو اون اتاق کنکور خوندم
چه جالب!!!واااااااااای منه کتابخونه تون!!
خیلی خونه تون باحاله،آدرس بده پاشیم عید بیاییم سرتون خراب شیم:)
سلام به آبجی الهام گل
در رابطه با خونه تکونی باید گفت که فوق العاده زجر آورده و امیدوارم که امسال من بتونم از زیرش در برم! :دی
تو اون اتفاقی هم که برات افتاده با ماشین قیافت دیدنی بوده!
امشب مراسم اسکاره (20 فوریه) اگه تونستی حتما ببین. مثل اینکه پی ام سی 8 شب میخواد نشونش بده.
سلااااااام شاهین جون،کجا بودی ؟!!!الان از نگرانی رهانیده شدیم!!
نمی تونی داداش،اصولا خونه تکونی آش کشک خاله است !
قیافه ام که دیدنی بود،واااای نمی دونی که،الان یادم می افته خنده ام می گیره!
امیدوارم بتونم ببینم،ممنون از یادآوری،خوشحالم کردی.
آخ مراسم اسکار 22 فوریه است؛ اشتباه شد شرمنده!
ممنون از تصحیح!
سلام، آخي، الهي، چرا؟؟ گناه، طفلي… بيخيال بابا… خونه تكوني زوده هنوز… ما كه شروع نكرديم، من فقط جمعه ها مامان دستش بهم مي رسه…:D مواظب خودت باش…
سلام دوست جونم،نگو….وااای….،چرا واقعا؟….!!بابا ما از هر سال بهمن تا آخر اسفند داریم خونه مونو می تکونیم همیشه هم تا سر لحظه سال تحویل کار داریم!قربون تو:)
رد میشدیم گفتیم یه سر بیاییم بالا، یه چایی بخوریم
چایی تازه دمه عمو جون،الان میارم برتون!
دیدم عمو هوشنگ دیر کرد اومدم دنبالش. اگه میشه صداش کنید.
شما هم بفرمایید چایی سروش جان!عموووووو…..
(باز رفته تو کوچه این بچه،عمو بیا دیگه مادر بسه این قدر بازی کردی!!!(
[...] • الهام- بهار من: (اسم پستش طولانییه حال ندارم بنویسم) [...]
دوباره هیچی به خدا. هنوز جای قبلی خشک نشده:دی
همون!!!! مواظب خودت باش:)
نمخام، نمخام !!
من هنوز مخام بازی کنم ! ( با لهن لوس و کش دار خوانده شود)
…زود باش بیا خونه،کشتی منو بچهههههههههه….!!! بذار بابات بیاد،اون می دونه با تو!!!
(با لحن یک مامان عاصی از دست عمو کوچولو جون خوانده شود!!!)
واااااااااااااااااای سلام. منه لحاف تشک. منه استراحت. مردم از خستگی. هم اکنون عمل شریف اتاق تکانی به پایان رسید. جات خالی کتاب خونه را دادن من تمیز کنم. رو چهارپایه کتاب می خوندم.
عکساش را گرفتم بعدآً میزارم تو وبلاگم.
راستی نیومدی عکس نی نی یی های منو ببینیا
الان پا می شم میام خونه تون دیگه طاقت ندارم،منه همه کتاباتون و کتابخونه تون!!!
شرمنده به خدا،خیلی گرفتارم این روزها،میام دوست جونم چشم.
هوشنگ کجایی بابا تو هم منو دیونه کردی با قارچ خور ، تیرکون رو اوردم بریم دو نفره بزنیم شیشه های در همسایه ورد پرسی رو بیاریم پایین کلی حاله بدو بیا پایین بریم .
اینقدر آتیش نسوزونین،مسعووووووووووووود….بابات اومد الان میاد پوستتو می کنه،عمووووووووو هوشنگ کوچولو بازم توپتو انداختی خونه همسایه؟!
من چیکار کنم باشما دوتا بچه های شیطون؟!!
مامان … خوردم زمین، شلوارم پاره شده … توپمم هم افتاد خونه ارمغان جـــــــــــــــــــــون، تازه کلی هم با مسعود و سروش زنگ مردم رو زدیم و در رفتیم …
یه پراید هم دم در بود، پنچرش کردیم
میای بهم دیکته بگی ( اسمایلی لوس کردن)
اینقدر آتیش نسوزون بچه بلا به جون گرفته…! همه ورد پرس اومدن دم در شکایت…!
پراید پنچر کردی؟وایسا مگه نگیرمت….!!ای داد….دیکته تو ننوشتی هنوز؟ بابای عموووووووووو هووووووووشنگ….؟!!!!
(صدای یک بابای سیبیل از بنا گوش دررفته خفن : بچه اومدما…..!)
اون بابام منو کشــــــــــــــــــــــته !
عشق منه…!!!!!
[...] کارتون های دوست داشتنی دیگران را هم ببینید + + + + + + + + + + [...]
به به اومدم…!