دلم تنگ شده…!!!!دارم میاااااااااااااااام ….!! ژانویه 13, 2010
Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.9 comments
سلام بعد از مدتهای مدییییییییییییییییییییییییید دوری از وردپرس و دوستان !! ،همگی انشالله که خوبید؟
…راستش دیگه مایه شرمساریه که هی پست بگذارم و بگم که اعلام موجودیت و حیات می کنم و هنوز زنده ام و گرفتارم و درسامو نخوندم و و کارام زیاده و اینا…چه بسا اینا دیگه بهانه هایی بیش نیستن !! اما گاهی وقتها واقعا دل و دماغ چیزی رو هم که خیلی دوستش داری رو نداری و دلت می خواد چند وقت برای خودت باشی و فکر کنی و بچرخی و هوای آزاد بخوری تا هوش و حواس و عقلت برگرده سر جاش…مال منم اییییی…بگی نگی کم کم داره برمی گرده…!!! به هر حال من همچنان هستم و دلم برای تک تکتون تنگ شده…خیلی وقته که توی نت نیومده ام و روی این حساب از اتفاقهای جدید بی خبرم…انشالله میام و به همگی سر می زنم….
پی نوشت اول: ..بازم چند تا درسمو حذف کردم…نمی رسم که…
پی نوشت بعدی: این چند وقته یک عالمه فیلم دیدم و دلی از عزا درآوردم…توی پستهای بعدی می نویسم راجع بهشون…
پی نوشت بعدی تر:دوستتون دارم و میام حتما…!!
همین جا رو به روم بودی… دسامبر 7, 2009
Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.Tags: از دلتنگیها
17 comments
…احوالاتمون همچنان تریپ درس و گرفتاری های کاریست…فکر می کنم دچار افسردگی از نوع حادش شده باشم…چون دقیقا نیم ساعت حالم خوبه و خوشحالم و عادی…یه ربع بعدش دپرس و غمناک و اخمو که هر چیز کوچیکی پیش بیاد می پرم به این و اون…تازگیا بد اخلاق شده ام و بسیار بسیار کم حوصله…یهو الکی وسط خندیدن بغضم می گیره و گریه ام میاد…می دونین چیه…دلم می خواست مثل بعضیا می تونستم خودمو به کوچه علی چپ و بی خیالی بزنم و همه چیزو با خنده سر و تهشو هم بیارم… دوستی داشتم که به سیب زمینی از این حیث می گفت تو در نیا که من هستم…مثلا تو محل کار ساعت هشت و نیم کارت می زد،هزاران تا حرف هم می شنید ها اما عین خیالش هم نمی شد…الانم بهترین زندگی رو داره…همیشه خدا هم سر زنده و خوش بود…آی خدا… دلم می خواست منم می تونستم این قدر همه چیزو راحت بگیرم…
…می گم به نظرتون روانشناس لازم شده ام؟؟!
آلبوم کما 2 حمید عسگری رو نمی دونم گوش داده این یا نه؟ یه آهنگ هست توش که من دوست دارم…اون که می گه: …شرمنده اتم که ستاره داشتم و دنبال اون می گشتم و شاکی از این بودم که من ،ستاره ای ندارم…خیلی قشنگه..
پارسال تو همین روزها بود که وبلاگ ساختم…یادش بخیر…روزها می رن و آدم فکر می کنه یه چیزی رو پشت سرش جا گذاشته که دیگه دستش بهش نمی رسه…
فعلا:)
اعلام حیات یک الهام…!! نوامبر 23, 2009
Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.18 comments
سلام به همگی….خوبین؟؟!
…راستش به صورت اساسی این چند وقته کار می کردم و درس می خوندم که کوهی از درسهای نخونده تلنبار شده روی گرده ام سنگینی می کرد و همچنانم باقی مونده ولی خوب چاره ای نیست و دارم به زور و ضرب خودمو می رسونم که اگه این ترمم مشروط بشم که اول دارم می زنن ،بعد روم قیر داغ می ریزن بعدشم هر تیکه از جسدمو به یکی از دروازه های تهرون آویزون می کنن! در اولین فرصتهای پیش خواهد آمده میام و بهتون سر می زنم…این پست برای اعلام وجود و حیات بودش…! دلم تنگ شده براتون و دوستتون دارم و شرمنده که جواب کامنتهای پست قبلو ندادم به جون خودم گرفتار بودم! برمی گردم حتما
مثل حس خوشایند گرما… اکتبر 25, 2009
Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.Tags: فقط برای عشق...!!, مسعود هدایتی،گارفیلد وردپرس!!!, از دلتنگیها, به خاطر زندگی, تولد, دل نوشته, دوستان
15 comments
…خدا رو شکر…می گذرونیم…بالا،پایین…خوب،راحت،سخت،ناراحت کننده…چاره ای نیست و زمان در حال گذر شده مرهم غصه هام…فقط امیدوارم به رحمت خدا
تولد دوستای خوب،مثل حس خوشایند گرماست…بعد از سرمای سوزنده و سخت که میایی می شینی کنار آتیش و گرما توی وجودت نفوذ می کنه و حالتو حسابی بهتر می کنه…
مسعود جون ،تولدت مبارک باشه دوست جون!
اینم کادوی بنده:
روزها با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم… اکتبر 22, 2009
Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.12 comments
سلام…
روزها میان و می رن و زندگی همچنان جریان داره…جایی خونده بودم که: برای دنیا هیچ وقت فرق نمی کنه که تو خوشحال باشی یا ناراحت…پر از امید باشی یا سرشار از ناامیدی…دنیا کار خودشو می کنه و همون طوری روزها به پایان می رسن و شب می شه،شب هم تموم می شه و صبح میاد…دنیا روال عادی خودشو ادامه می ده بدون این که به ناراحتی ها یا خوشیهای تو لحظه ای فکر کنه…بنابراین تو هم اهمیتی نده و سعی کن کار خودتو بکنی…منم این روزها همین حال رو دارم…ناراحتم،پریشانم،تمام برنامه ریزیهام عوض شده اما دست بردار نیستم…من به خودم ایمان دارم و از تصمیمهام مطمئنم…بنا براین منم سعی می کنم تا روال خودمو ادامه بدم و دعا می کنم برای همه انسانهایی که نیت و قلب پاک دارن تا خداوند مهربون کمکشون کنه …قبول دارم که هر چیزی به راحتی دست یافتنی نیست…لااقل برای من و امثال من که همیشه روی پای خودمون ایستادیم و زحمت کشیدیم وخون دل خوردیم و تنها بودیم…خودمون بودیم و خدا…خیلی وقتها ترسیدیم،خجالت کشیدیم،افسوس خوردیم،رنج بردیم و آرزوی کمک داشتیم…یا کسی که حتی هیچ کاری نکنه ،اما صادقانه به درد و دلهامون گوش بده…اما قبول ندارم که باید از دست بدی و تسلیم بشی….باید خلاف جهت آب شنا کرد و آرزو دارم خدا کمکم کنه و این توانایی رو بهم بده…
این روزها شاد نیستم،نمی تونم دوباره مسخره بازی دربیارم و بخندم،فشارم همیشه پایینه و اشک ناخوداگاه توی چشمام پر می شه،می ترسم از آینده…اما بازم امیدوارم…
یه چند تایی وبلاگ بلاگفا هستند که وبلاگ منو لینک کرده اند ،قابل تشکره اما بدون اجازه است…شاید من دوست نداشته باشم و خوشم نیاد…خواهشا اگه دوست دارید منو لینک کنید با خودم مطرح کنید اگر دوست داشته باشم با کمال میل خوشحال می شم و متقابلا لینک خواهم کرد…


