jump to navigation

برگشتم..بعد سه سال.. نوامبر 6, 2012

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
1 comment so far

سلام…
الان که دارم اینا رو می نویسم چشمهام پره از اشک…دلم برای وبلاگم و دوستای نازنین وبلاگیم که خیلیاشون دیگه نیستن تنگ شده بود…چیزهایی توی زندگی من اتفاق افتاد که باور کردنی نیست…بازم برمی گردم…خیلی زود…دوستامم پیدا می کنم…دوباره همشونو جمع می کنم دور هم…دعا کنید خدا کمک کنه و بتونم…

یک الهام خوره کتاب ! مارس 14, 2010

Posted by bahareman in مطالعه, ادبیات, روزمره ها, روزهایی که می گذرد, سرگرمی.
Tags: , , ,
32 comments

دوست عزیز و مهربون خودمون آزاده خانومی من رو به یه بازی دعوت کردن که از این قراره: هفت تا از کتابهایی رو که دوست دارین بنویسین…والله من هرچی سعی کردم که ازتوی  لیست کتابهای مورد علاقه ام هفتاشو جدا کنم نتونستم…! بنابراین این هفتصد تا کتاب مورد علاقه امه که براتون می نویسم…!! از بابت اسم نویسنده و مترجم و نشر مربوطه  خیلی شرمنده …چون هم به کلی از این کتابها دسترسی نداشتم و هم واقعا بعضیاشون یادم نمی اومدش…من عاشق کتاب خوندنم و این رو مدیون برادر بزرگترم هستم که از 4،5 سالگی برام کتاب می خرید و وادارم می کرد خودم بخونمشون حتی با سختی ،و پا به پام همراهی می کرد…من خیلی از رمانهای بزرگ دنیا رو توی سنین دبستان خوندم…مثلا مسخ کافکا رو هشت سالم بود که خوندم و کلی هم ترسیدم…!! این همیشه برام یه جور قوت قلب و انگیزه است و با به خاطر آوردنش کلی احساس شادی می کنم…که اگه توی زندگیم هیچ کاری نکرده باشم لااقل کتاب زیاد خوندم و از لحظه هاش یه عالمه لذت بردم…

پولیانا چشم و چراغ کوهپایه -کوهستان زمزمه گر -سری کتابهای نیکولا کوچولو -سری کتابهای آر.ال.استاین (مثل ترس و لرز) -جین ایر (کتاب محبوب محبوب من،اینو دیگه یادمه شارلوت برونته نویسنده اشه) -غرور و تعصب (جین استین)-پارک مانسفیلد -قلعه حیوانات -سری کتابهای آیزاک آسیموف -ناتور دشت (سلینجر) -تاریخ فلسفه غرب (برتراند راسل)-داستانهای بزرگ علوی (چشمهایش،چمدان،سالاریها و…)-گلستان سعدی (من عاشق گلستانم…اصلا اصل جنسه…!)-قصه های من و بابام -دنیای سوفی -کودک،سرباز،دریا -هری پاتر و محفل ققنوس -کوری -آنا کارنینا (تولستوی) -کلبه عمو تم (هریت بیچراستو) -دیوان پروین اعتصامی -سری اشعار سیمین بهبهانی -دیوان نیما یوشیج -سری اشعار اخوان ثالث -کشکول شیخ بهایی -رمز داوینچی -شاهزاده و گدا -شازده کوچولو-دیکشنری آکسفورد…!! (نه،شوخی کردم!) و…….

…تازه بازم بودش ! …!!

به همه اینا اضافه کنین کتابهای دانشگاهیمو که من می میرم براشون…به جون خودم…!!

…دلم یه کتابفروشی گنده می خواد که کل عیدو برم بشینم توش…کلی خوراکی خوشمزه با خودم ببرم…بعدش بشینم هی کتاب بخونم…هی کتاب بخونم….واااااااااااااااااااییییییییی….چه توهمی…!!!

بوی عید میاد.. مارس 10, 2010

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
8 comments

…امسال هم داره تموم می شه…می بینین؟همیشه دم عیدا به این فکر می کنم که توی این سال آدم بهتری بودم؟به درد کسی خوردم؟تونستم یه گوشه کوچیکی از دنیا رو به من مربوط بود و وظیفه من بود درست کنم…عوض کنم…بهترش کنم…یا نه…خیلیا دور و برم هستن که با تمام وجود از عید و سال نومتنفرن،باور می کنین؟ نمی دونم چطور یه نفر می تونه چنین احساسی داشته باشه آخه…همون اندازه که تو امیدواری روزهای جدید برای همه پر از اتفاقهای خوش و شیرین باشه،خودش کلی انرژیه..برای حرکت رو به جلو…مگه می شه کسی از جنب و جوش وشادی روزهای قبل از عید بدش بیاد؟ من که نمی تونم حتی تصورش کنم…از کوچیکیم عاشق عید بودم و خرید عید و…الانم که دیگه عمری ازمون گذشته! هنوزم همون احساسو دارم و حتی کلی بیشتر…من ملیونها خاطرات خوشم از ایام عید و روزهای آخر اسفنده،که بادنیا عوضش نمی کنم…وامیدوارم که امسال برای همه عالی باشه…

*آرزو می کنم همه به عشقشون برسن…آزاده جونم…عمو هوشنگ گل و هر کدوم شما که من خبر ندارم…

*یاد سبز کله غازی پارسال بخیر…یاد سروش افتادم…کجایی جوون؟!

*خدا نگهدار فعلا:)

برگشتم بالاخره…!!! مارس 4, 2010

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
6 comments

سلام…!

…بعد از مدتهای مدید و طولانی که از وردپرس و حومه و دوستان دور بودم و دل و دماغ اینترنتی رو به کل از دست داده بودم و گاهی احساس دپ و افسردگی حاد می داشتم و بعدش ییهویی یه مقداری شاد می شدم،خوشحالم که دارم توی ورد این پستو تایپ می کنم تا بعدا توی نوشته جدید پیستش کنم..این اقدام پیشگیرانه از این جهته که اون سری یه پست نوشتم این هوا (اسمایلی این هوا) و بعدش که اومدم منتشرش کنم صفحه هه پرید و منو در بهت و حیرت فرو برد ..دیگه ناچار شدم که زبان به شکایت بگشایم و یه کمی درد و دل کنم با اینترنتمون و یه چیزایی بارش کنم که بره واسه خودش…!! بگذریم…خوشحالم که اومدم وبلاگهاتون رو دیدم و خدا رو شکر که همچنان برقرار هستین و می نویسین…همیشه آرزو دارم که خوش باشین و با دل خرم همچنان به نوشتن توی وبلاگهاتون ادامه بدبد…دوست خوبمون سروش که متاسفانه فیل شد وبلاگش،وامیدوارم که یه دونه دیگه بسازه در اسرع وقت (یا اگرم ساخته بیاد خبر بده که من در جریان نیستم)..نازنازی خانومم همینطور که زده وبلاگشو پاک کرده…با شمام هستم دوست جون..:)

…در این مدت طبق سالهای گذشته و برای برقرار نگه داشتن سنت معمول و مرسوم خانواده،همراه با خواهر و داداش گرامی شروع نمودیم بازم فیلمای ترسناک دیدن در ساعات پایانی شب که ای حال می ده…ای حال می ده…:) در این راستا کل کل جدیدی باب کردیم مبنی بر دیدن خوف انگیزترینشون در مکانی سر پوشیده و در بسته و تاریک تا پای جان ! البته تا به این تاریخ موفقیتی حاصل نشده و دوستان هر بار به بهانه های واهی و معقول و نامعقول کلا قضیه رو به پیچ می دهند اما ادعاهایی دارند که روتون گلاب  آسمان رو پاره می نماید!!! (ببینید،این یه واقعیته خوب،من شخصا به هیچ وجه جنبه دیدن فیلم ترسناک ندارم و به واقع فکرم خیلی درگیر می شه و روراست از ترک دیوار توی فیلم هم می ترسم…بنابراین توی همین تریبون می گم که آدم می ترسه خوب جای تاریک بشینه مثلا مسیر اشتباهی3  (Wrong Turn)نگاه کنه،آدم از ترس جیشش می گیره !!!!!!!!J)…جدا از شوخی…چند وقت پیشا این فیلم پارانرمال اکتیویتی رو دیدیم خوب بود…اگه ندیدین بگیرین ببینین بد نیست…(Para Normal Activities).

 

…چند روز پیش از روی بیکاری و تفنن داشتم  توی اینترنت می چرخیدم هویجوری یه لینکی رو باز کردم که ببینم چی داره…از قضا وبلاگ یه خانومی بود،عاشق پرپر و دلسوخته و خونه خراب آنجلینا جولی! یه چیزایی از متن نوشته هاشو براتون می نویسم،من و خواهرم که کلی خندیدیم و در عین حال کف کردیم خدایی…دقت بفرمایید:

 براد اول از همه تولدت رو تبریک می گم.امیدوارم سال های زیادی با آنجی و بچه ها باشی تا چشم حسوداتون از حدقه بزنه بیرون.حسودایی که منتظر طلاق شمان اما من مطمئنم که این رو به گور می برن.براد حقیقت اینه که من خیلی وقتا بهت حسودی می کردم چون تو عشق منو دزدیده بودی و درمقابل این حسودی ازت بدم میومد.اما حلا نه اون مال گذشته بود که من درک درستی از عاشق بودن نداشتم.حالا تو عشق عشق منی.کسی که آنجی تو این دنیا بیشتر از همه دوستش داره.تو حالا پدر بچه های آنجی هستی.براد حالا اعتراف می کنم کسی به اندازه تو نمیتونه آنجی رو خوشحال کنه.تو و آنجی مکمل همین.

براد تو اون لحظه هایی که من آنجی رو فراموش کرده بودم اما حداقل تو رو سالی دو بار می دیم.بالاخره تو اون سال ها تو مشهور بودی و من هم دوستش داشتم.مخصوصا هروقت که رودخانه خاطرات رو می دیم.حالا می فهمم چرا اون سال ها ازت بی دلیل خوشم میومد.چون  قرار بود تو شریک زندگی آنجی بشی و حالا من از این موضوع واقعا خوشحالم  وبزرگترین آرزوم اینه که کلمه برانجلینا تا ابد باقی بمونه.

براد همه این ها رو گفتم یه چیز دیگه مونده اگه، یعنی اگه از گل نازک تر به آنجی بگی یک بلایی سرت میارم که …بیشتر از این خودم رو عصبانی نمیکنم.یعنی این رو گفتم که روشنت کنم که بفهمی دنیا دست کیه.

براد به عنوان آخرین حرفم یه خواهش ازت دارم مواظب آنجی من باش.هیچ وقت نزار تو زندگیش احساس تنهایی بکنه.همراهش باش تا همیشه.هیچ وقت تنهاش نزار.*

اما من مطمئنم یه روز که اونقدر بزرگ شدم که بتونم به آنجی برسم این متن رو به براد نشون میدم.

 

بیست و یک آذر هم تولد 15سالگی من بود.یعنی یه سال من بزرگتر شدم.یه سال…نمیدونم یه سال بزرگتر شدم یا …یا شاید هم عاشق تر.

من تنها چیزی که تو این 15سال زندگیم فهمیدم اینه که زندگی بدون هدف پوچه.اگه تو زندگیت هدف نداشته باشی یعنی هیچی نیستی ولی من یه هدف پاک تو زندگیم دارم و اون رسیدن به آنجیه تا بتونم دین زنده بودنم رو بهش ادا کنم چون اگه من زنده ام به خاطر آنجیه.

 

…یعنی بعضیا تا این حد تو هپروتن؟؟! من از تعجب چشمام گرد شده بود این نوشته هاشو می خوندم…تازه کلی هم سر طلاق اینا گریه زاری کرده بوده و از خواب و خوراک افتاد بوده و مادر شوهر جولی رو فحش و فضیحت داده بود که همش تقصیر اونه و مگه این دختر با تو چی کار کرده و…بماند:)

تمام پیوندهای وبلاگ این جوون هم ازهمین چیزا بود…اووووووووه خدا برکت بده کره…طرفداران چین چونگ مینگ..!.جومونگ عشق افسانه ای من…یانگوم هدف مقدس…عاشقان هون چین چون …!!! بیا تو رپ کره ای…!!سوسانو من تو رو می خوام…!! رسیدم به وبلاگ یه خانوم دیگه عاشق یانگوم..یه چیزایی بود در این مضمون: من و یونگی همه چیمون شبیه همه…چشمامون دماغمون عشوه هامون پس کله مون خنده هامون،الهییییییییییییی من فدای خنده هاش بشم،ای خداااااااااااااااا….!! یعنی می شه یه روزی من بهش برسم و بهش بگم چقدر دوستش دارم..بعدا بگم بیا این وبلاگ منو بخون به عشق تو ساختمش…! ….این بود نتایج وبگردی من من باب علاقه وافردوستان نسبت به جومونگ و آنجی  و جانی دپ و کوین کاستنرواینا.منم می خوام وبلاگ هواداری از دیوید لینچ و وودی آلن و کلارک گیبل بذارم…باشد که گام موثری توی زندگیم بردارم چون زندگی بدون هدف پوچه!!!

 

یه وبسایت خوبی پیدا کرده ام و کلی مشتریش شده ام،آدرسشو می نویسم سر بزنید،سرگرم می شید:

www.pcparsi.com

 

فعلا خدا نگهدارJ می گم صفحه وبلاگم چند وقته مثل اینکه هوم پیج کسی شده به نظرم…توی آمارهای بازدید این جوری به نظر میاد…نمی دونم کدوم بنده خدا این کارو کرده 6 ماهه داره مطالب تکراری می بینه حوصله اش نمی ره؟؟!!! برمی گردم:)

دلم تنگ شده…!!!!دارم میاااااااااااااااام ….!! ژانویه 13, 2010

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
13 comments

سلام بعد از مدتهای مدییییییییییییییییییییییییید دوری از وردپرس و دوستان !! ،همگی انشالله که خوبید؟

…راستش دیگه مایه شرمساریه که هی پست بگذارم و بگم که اعلام موجودیت و حیات می کنم و هنوز زنده ام و گرفتارم و درسامو نخوندم و و کارام زیاده و اینا…چه بسا اینا دیگه بهانه هایی بیش نیستن !! اما گاهی وقتها واقعا دل و دماغ چیزی رو هم که خیلی دوستش داری رو نداری و دلت می خواد چند وقت برای خودت باشی و فکر کنی و بچرخی و هوای آزاد بخوری تا هوش و حواس و عقلت برگرده سر جاش…مال منم اییییی…بگی نگی کم کم داره برمی گرده…!!! به هر حال من همچنان هستم و دلم برای تک تکتون تنگ شده…خیلی وقته که توی نت نیومده ام و روی این حساب از اتفاقهای جدید بی خبرم…انشالله میام و به همگی سر می زنم….

پی نوشت اول: ..بازم چند تا درسمو حذف کردم…نمی رسم که…

پی نوشت بعدی: این چند وقته یک عالمه فیلم دیدم و دلی از عزا درآوردم…توی پستهای بعدی می نویسم راجع بهشون…

پی نوشت بعدی تر:دوستتون دارم و میام حتما…!!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.