jump to navigation

اعلام حیات یک الهام…!! نوامبر 23, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.
12 comments

سلام به همگی….خوبین؟؟!

…راستش به صورت اساسی این چند وقته کار می کردم و درس می خوندم که کوهی از درسهای نخونده تلنبار شده روی گرده ام سنگینی می کرد و همچنانم باقی مونده ولی خوب چاره ای نیست و دارم به زور و ضرب خودمو می رسونم که اگه این ترمم مشروط بشم که اول دارم می زنن ،بعد روم قیر داغ می ریزن بعدشم هر تیکه از جسدمو به یکی از دروازه های تهرون آویزون می کنن! در اولین فرصتهای پیش خواهد آمده میام و بهتون سر می زنم…این پست برای اعلام وجود و حیات بودش…! دلم تنگ شده براتون و دوستتون دارم و شرمنده که جواب کامنتهای پست قبلو ندادم به جون خودم گرفتار بودم! برمی گردم حتما :)

مثل حس خوشایند گرما… اکتبر 25, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.
Tags: , , , , , ,
14 comments

 

…خدا رو شکر…می گذرونیم…بالا،پایین…خوب،راحت،سخت،ناراحت کننده…چاره ای نیست و زمان در حال گذر شده مرهم غصه هام…فقط امیدوارم به رحمت خدا

تولد دوستای خوب،مثل حس خوشایند گرماست…بعد از سرمای سوزنده و سخت که میایی می شینی کنار آتیش و گرما توی وجودت نفوذ می کنه و حالتو حسابی بهتر می کنه…

مسعود جون ،تولدت مبارک باشه دوست جون!

اینم کادوی بنده:

تقدیم به داش مسعود!

روزها با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم… اکتبر 22, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.
12 comments

سلام…

روزها میان و می رن و زندگی همچنان جریان داره…جایی خونده بودم که: برای دنیا هیچ وقت فرق نمی کنه که تو خوشحال باشی یا ناراحت…پر از امید باشی یا سرشار از ناامیدی…دنیا کار خودشو می کنه و همون طوری روزها به پایان می رسن و شب می شه،شب هم تموم می شه و صبح میاد…دنیا روال عادی خودشو ادامه می ده بدون این که به ناراحتی ها یا خوشیهای تو لحظه ای فکر کنه…بنابراین تو هم اهمیتی نده و سعی کن کار خودتو بکنی…منم این روزها همین حال رو دارم…ناراحتم،پریشانم،تمام برنامه ریزیهام عوض شده اما دست بردار نیستم…من به خودم ایمان دارم و از تصمیمهام مطمئنم…بنا براین منم سعی می کنم تا روال خودمو ادامه بدم و دعا می کنم برای همه انسانهایی که نیت و قلب پاک دارن تا خداوند مهربون کمکشون کنه …قبول دارم که هر چیزی به راحتی دست یافتنی نیست…لااقل برای من و امثال من که همیشه روی پای خودمون ایستادیم و زحمت کشیدیم وخون دل خوردیم و تنها بودیم…خودمون بودیم و خدا…خیلی وقتها ترسیدیم،خجالت کشیدیم،افسوس خوردیم،رنج بردیم و آرزوی کمک داشتیم…یا کسی که حتی هیچ کاری نکنه ،اما صادقانه به درد و دلهامون گوش بده…اما قبول ندارم که باید از دست بدی و تسلیم بشی….باید خلاف جهت آب شنا کرد و آرزو دارم خدا کمکم کنه و این توانایی رو بهم بده…

این روزها شاد نیستم،نمی تونم دوباره مسخره بازی دربیارم و بخندم،فشارم همیشه پایینه و اشک ناخوداگاه توی چشمام پر می شه،می ترسم از آینده…اما بازم امیدوارم…

یه چند تایی وبلاگ بلاگفا هستند که وبلاگ منو لینک کرده اند ،قابل تشکره اما بدون اجازه است…شاید من دوست نداشته باشم و خوشم نیاد…خواهشا اگه دوست دارید منو لینک کنید با خودم مطرح کنید اگر دوست داشته باشم با کمال میل خوشحال می شم و متقابلا لینک خواهم کرد…

امیدوارم و منتظر… اکتبر 20, 2009

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
11 comments

 خواهش می کنم برای ما دعا کنید…دعا می کنم خداوند مهربون معجزه ای برای سیروس عزیز بفرسته….و برای من هم که با خوندن مطلبش آتیش گرفتم…دعا کنید خداوند مهربون برای من هم معجزه ای بفرسته…

پ.ن: با تک تک سلولهای وجودم دعا می کنم هرگز روزی نیاید که اینجا بنویسم:این وبلاگ بهانه ای بود برای شاد زیستنم…دیگر هیچ وقت به روز نخواهد شد….

دلتنگم…عنوان ندارد… اکتبر 15, 2009

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
9 comments

AR5060_001

بهترین ها و زیباترین ها در جهان،نه دیده می شوند و نه لمس می گردند…فقط باید آنها را در قلب خود حس کنیم…

هلن کلر