jump to navigation

مثل حس خوشایند گرما… اکتبر 25, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.
Tags: , , , , , ,
9 comments

 

…خدا رو شکر…می گذرونیم…بالا،پایین…خوب،راحت،سخت،ناراحت کننده…چاره ای نیست و زمان در حال گذر شده مرهم غصه هام…فقط امیدوارم به رحمت خدا

تولد دوستای خوب،مثل حس خوشایند گرماست…بعد از سرمای سوزنده و سخت که میایی می شینی کنار آتیش و گرما توی وجودت نفوذ می کنه و حالتو حسابی بهتر می کنه…

مسعود جون ،تولدت مبارک باشه دوست جون!

اینم کادوی بنده:

تقدیم به داش مسعود!

روزها با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم… اکتبر 22, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد.
12 comments

سلام…

روزها میان و می رن و زندگی همچنان جریان داره…جایی خونده بودم که: برای دنیا هیچ وقت فرق نمی کنه که تو خوشحال باشی یا ناراحت…پر از امید باشی یا سرشار از ناامیدی…دنیا کار خودشو می کنه و همون طوری روزها به پایان می رسن و شب می شه،شب هم تموم می شه و صبح میاد…دنیا روال عادی خودشو ادامه می ده بدون این که به ناراحتی ها یا خوشیهای تو لحظه ای فکر کنه…بنابراین تو هم اهمیتی نده و سعی کن کار خودتو بکنی…منم این روزها همین حال رو دارم…ناراحتم،پریشانم،تمام برنامه ریزیهام عوض شده اما دست بردار نیستم…من به خودم ایمان دارم و از تصمیمهام مطمئنم…بنا براین منم سعی می کنم تا روال خودمو ادامه بدم و دعا می کنم برای همه انسانهایی که نیت و قلب پاک دارن تا خداوند مهربون کمکشون کنه …قبول دارم که هر چیزی به راحتی دست یافتنی نیست…لااقل برای من و امثال من که همیشه روی پای خودمون ایستادیم و زحمت کشیدیم وخون دل خوردیم و تنها بودیم…خودمون بودیم و خدا…خیلی وقتها ترسیدیم،خجالت کشیدیم،افسوس خوردیم،رنج بردیم و آرزوی کمک داشتیم…یا کسی که حتی هیچ کاری نکنه ،اما صادقانه به درد و دلهامون گوش بده…اما قبول ندارم که باید از دست بدی و تسلیم بشی….باید خلاف جهت آب شنا کرد و آرزو دارم خدا کمکم کنه و این توانایی رو بهم بده…

این روزها شاد نیستم،نمی تونم دوباره مسخره بازی دربیارم و بخندم،فشارم همیشه پایینه و اشک ناخوداگاه توی چشمام پر می شه،می ترسم از آینده…اما بازم امیدوارم…

یه چند تایی وبلاگ بلاگفا هستند که وبلاگ منو لینک کرده اند ،قابل تشکره اما بدون اجازه است…شاید من دوست نداشته باشم و خوشم نیاد…خواهشا اگه دوست دارید منو لینک کنید با خودم مطرح کنید اگر دوست داشته باشم با کمال میل خوشحال می شم و متقابلا لینک خواهم کرد…

امیدوارم و منتظر… اکتبر 20, 2009

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
10 comments

 خواهش می کنم برای ما دعا کنید…دعا می کنم خداوند مهربون معجزه ای برای سیروس عزیز بفرسته….و برای من هم که با خوندن مطلبش آتیش گرفتم…دعا کنید خداوند مهربون برای من هم معجزه ای بفرسته…

پ.ن: با تک تک سلولهای وجودم دعا می کنم هرگز روزی نیاید که اینجا بنویسم:این وبلاگ بهانه ای بود برای شاد زیستنم…دیگر هیچ وقت به روز نخواهد شد….

دلتنگم…عنوان ندارد… اکتبر 15, 2009

Posted by bahareman in روزهایی که می گذرد.
8 comments

AR5060_001

بهترین ها و زیباترین ها در جهان،نه دیده می شوند و نه لمس می گردند…فقط باید آنها را در قلب خود حس کنیم…

هلن کلر

دوازده سالگی عزیز… اکتبر 6, 2009

Posted by bahareman in روزمره ها, روزهایی که می گذرد, کودکی.
11 comments

از طرف پرستو خانوم گل ( که با خوندن پست آخرش کلی ضد حال خورده ام چون نوشته که می خواد وبلاگ ورد پرسشو حذف کنه که البته امیدوارم بتونیم نظرشو عوض کنیم چون من خودم نوشته هاشو و وبلاگ ورد پرسشو خیلی دوست دارم…) به یه بازی دعوت شده ام…این که اگر دوازده ساله بودم چه کارهایی می کردم…خوب…دوازده سالگی برای من سن عجیبی بود…به این خاطر که تازه می خواستم برم مدرسه راهنمایی و خوب محیط راهنمایی و دبستان خیلی با هم فرق می کنه…و خوب اون موقع فقط تنها چیزی که بهش فکر می کردیم و توی زندگیمون بود همین مدرسه بود و بس…والله الان ماشالله 12 ساله ها دیگه دستای مارو از پشت می بندن توی ارایش و رفیق بازی و…!!! یادمه که کلی هول و هراس داشتم و از طرفی کلی هم خوشحال بودم به خاطر محیط جدید…و این که همه بهم می گفتن که دیگه بزرگ شده ام و خانوم شده ام و درسهام سختتر شده واز این حرفها…اما اگه دوباره دوازده سالم می شد (البته ما خانوما همیشه دوازده سالمونه…دوازده سال و هشتصد ماه…!!!!!!) :

مطمئنا اعتماد به نفس خیلی خیلی بیشتری می داشتم و اینقدر کمرو نمی بودم…الان که فکرشو می کنم می بینم خیلی خودمو عذاب دادم بابت کمرویی و خجالتی بودن و حساب الکی از بعضیا بردن و بعضیا رو بت فرض  کردن و توی سر خودم زدن…بیشتر توی تراس خونه مون می نشستم و غروب  آفتابو می دیدم و خیابون روبروی خونه مون و مردم در رفت وآمد رو…یه کمی بیشتر ریاضی می خوندم  تا توی دبیرستان اییییییییییییییین همه بدبختی نکشم از بابت ریاضی…نوشتنو ول نمی کردم و ادامه اش می دادم…کانون پرورش فکری رو ول نمی کردم و بیشتر کتاب می خوندم…یه رژیم اساسی می گرفتم تا الان توی این سن دیگه این همه اذیت نشم بابت اضافه وزنی که دارم و به صورت ژنتیکی قربونش برم از خانواده عزیز پدری بهم ارث رسیده….!!! کاش بیشتر توی کوچه بازی می کردم و دوستای کوچولوی دوره بچه گی هام این قدر زود خودشونو نمی گرفتن و طاقچه بالا نمی ذاشتن…و این که کاش قدر پدرمو بیشتر از اینها می دونستم…بیشتر باهاش حرف می زدم…باهاش بیرون می رفتم و از گذشته هاش می پرسیدم تا برام تعریف کنه…کاشکی الان دوازده سالم بود…

…همیشه وقتی چیزی جلوی چشماته،فکر می کنی تا ابد و برای همیشه اونو داری…اما وقتی روزها و شبها به سرعت برق می گذره و می ره فقط خاطراتش می مونه و بعضا حسرتهاش…من اگه دوباره دو.ازده سالم می شد زندگی روخیلی خیلی آسون تر از این حرفها می گرفتم…اما با این وجود،دوازده سالگی  به من خیلی خوش گذشت…یادش بخیر…

این آهنگو گوش بدین…من عاشقشم…خدا کنه شما هم خوشتون بیاد…

لینک دانلود